مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
80
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شد . او را بزنيد . درحال ، جمعى به من گرد آمدند كه من ندانستم ايشان در كجا بودند . مرا چندان بزدند كه بمرگ نزديك شدم و از خود برفتم . مغربى گفت : نگفتمت كه وصيت مرا مخالفت مكن ؟ كه اگر تو شلوار ازو بركنده بودى ، مقصود ما ميآمد . ولى اكنون كه خطا كردى ، تا سال آينده از بهر چنين روزى در نزد من بمان . آنگاه مغربى و جوذر باستران سوار گشته ، به شهر فاس بازگشتند . جوذر در نزد مغربى بعيش و نوش بسر ميبرد و هرروز حلهء فاخر همىپوشيد تا اينكه سال تمام شد و روز ميعاد برسيد . مغربى با جوذر گفت : امروز ، روز موعود است . بيا تا بگشودن گنج شمردل برويم . جوذر گفت : ترا اطاعت كنم . پس مغربى او را گرفته ، بخارج شهر برد . در آنجا دو غلامك را ديدند كه دو استر نگاه داشتهاند . درحال ، باستران نشسته ، برفتند تا بنزديك نهر آب رسيدند . غلامكان ، خيمه برپا كرده ، فرش بگستردند و مغربى ، سفره از خرجين بدرآورده ، چاشت بخوردند . پس از آن قصبه و لوحها بيرون آورد و آتش بيفروخت و بخور حاضر كرده ، با جوذر گفت : بيا تا گفتنيها بگوئيم و سپردنيها بسپاريم . جوذر گفت : يا سيدى ، اگر دبوسها از خاطر رفته ، وصيتهاى تو نيز از ياد من رفته است . مغربى گفت : جان خود نگاه دار و گمان مكن كه آن عجوز ، مادر تست . بلكه او به صورت مادر تو طلسمى است . و قصد او اينست كه ترا بخطا بيندازد . اگر آن دفعه زنده برآمدى ، اينبار اگر خطا كنى ، هلاك خواهى شد . جوذر گفت : اگر خطا كنم سزاوارترم كه مرا بسوزانند . پس از آن مغربى ، بخور در آتش نهاده ، عزيمت هميخواند تا اينكه آب نهر بخشكيد و در پديد شد . جوذر بسوى در رفته ، در بكوفت . در را گشوده ، طلسمهاى هفتگانه را باطل كرد و بمادر خود برسيد . مادر به او گفت : مرحبا اى فرزند . جوذر گفت : كجا من فرزند توام ؟ اى پليدك ، جامه بركن . عجوز او را خدعه ميكرد و جامهاى خود يكيك مىكند تا اينكه جز شلوارى نماند . جوذر گفت : اى پليدك ، شلوار نيز بكن . پس او شلوار بكند و درحال ، قالب بيجان گشت . جوذر بگنج اندر شد . زر و سيم ، مانند تل ريخته يافت . اعتنا نكرده ، از